زهرا زهرا ، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره

فرشته آسموني

سارا جونم تولدت مبارك

امروز تولد سارا جون دختر دايي مهدي منه دايي مهدي دايي بزرگم است.خانواده دايي مهدي و خانواده دايي محسن باباي مهسا سادات به خاط شغل داييهايم قزوين زندگي ميكنند.ومن فقط ميتوانم از اين طريق تولدشان را تبريك بگويم    سارا جونم دوستت دارم و دلم برايت تنگ شده انشالله زودتر عيد بشود همه خونه مامان بزرگ دور هم جمع بشويم اين عكس رو آذر 89 وقتي سارا جون با دايي و زندايي اومدند خونه ما گرفتيم ساراي گلم يكسال از من بزرگتره و امسال پيش دبستاني ميرود  براي ديدن بقيه عكسها لطفا به ادامه مطلب  برويد     سارا جون اميدوارم خوشت اومده باشه عزي...
16 بهمن 1390

جمعه ها...

دوستان گلم سلام شما روزهای جمعه و اوقات فراغت چه می کنید مهمانی؟گردش ؟تفریح؟.... ما جمعه ها میرویم خونه مامان بزرگ پدریم و تا شب پیش آنها هستیم و کلی با عمه هام بازی و شوخی مکنیم اگر عمه های دیگرم هم بیاند که دیگه نور علی نور ببینید ادامه مطلب رو اينجا حاضر شدم برم خون بي بي جانم عكسها رو همين جمعه گرفتم اصلا دوست ندارم خونه باشم هميشه آماده مهماني هستم و سير هم نميشوم انشالله شما هم جمعه هاي شادي داشته باشيد ...
16 بهمن 1390

يه روز زيبا

                                                                                            سلام دوستان گلم باز من با يك سري اتفاقات قشنگ اومدم اول از همه امروز تولد منه      ...
15 بهمن 1390

جشن امام زمان(ع)

  دوستان گلم سلام روز پنجشنبه روز آغاز امامت امام زمان(ع) بود و همسایه ما به همین دلیل یه جشن خیلی قشنگ گرفته بود من و مامانم هم در این جشن شرکت کردیم تمام خونه رو خیلی قشنگ تزیین کرده بودند مدیحه سرایی و دست زدنها یکطرف و ریختن مرتب شکلات روی سرمون یکطرف .بعد هم بسته های بزرگ پف فیل که توش اسکناس بیست تومنی و اب نبات چوبی هم داشت دوباره بسته پذیرایی اوردند که کیک و ابمیوه و یه بسته کوچک اجیل +یه هدیه کوچک شانسی.هدیه من شانه سر شد بقیه گل سر.بسته نی.عکس رهبری.قواره پارچه .کبریت و ...دیگه تا شانس هرکس چه بوده باشد.جای همه شما خالی خیلی خوش گذشت . ...
14 بهمن 1390

من و امام شهیدم....

  سلام ماه محرم شروع شده و موقع روضه هاست یادمون باشه برای همدیگه دعا کنیم و توی مجالس  عزا داری شرکت کنیم من که دوست دارم برم حرم امام رضا{ع} و برای همه دعا کنم این هم اولین محرم دختر دایی مهسام ...
12 آذر 1390

عيد سادات

سلام   سه شنبه عيد غدير بود شب قبلش من و مامانم و بابام كلي سكه و شكلات  بسته بندي كرديم براي همسايه ها و فاميل.  بعد هم ديد و بازديد عيد   اخه مامانم ميگه اين عيد از همه عيدها بزرگتره ناهار  خونه بي بي جانم رفتيم همه عمه ها بودند +دختر عمه و پسرعمه انقدر شيريني و شكلات خورديم  شام هم رفتيم خانه عمه بتول چون اونها هم مثل مامانم و بي بي ام سيدند خلاصه عيد خوبي بود جاي شما خالي ...
25 آبان 1390

جشن تولد

  سلام  دیشب رفتیم جشن تولد پسرعمه ام ابولفضل . مامانم میگه دو ماه و بیست و چهارروز از اون کوچکترم ولی من اصلا خوشم نمیاد که به من بگند کوچولو .همیشه داداشم الکی سر به سرم میگذاره که تو از من کوچکتری ولی من اصلا قبول ندارم دلیلی نداره چون دبیرستان میره از من بزرگتر باشه . مگه نه ؟ خلاصه رفتیم تولد کیک خوردیم شام چلو کباب خوردیم فشفشه و برف شادی هم کلی کیف داد من برای ابولفضل و داداشش عماد دو تا تفنگ بردم میوه رو که خوردیم اخر شب اومدیم خونه صبح هم تا ساعت ده خواب بودم .راستی ببینید من چقدر بزرگ شدم جواب مامور امار رو خودم دادم امروز داداشم برایم یک تفنگ مثل تفنگ ابولفضل و عماد خرید قربون داداشم ب شم کلی بوسیدم...
11 آبان 1390